هلیا جان هلیا جان ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

شاهزاده خانم کوچک

خاله فرشته و...

دیشب هم مهمونهای خیلی عزیزی داشتیم : خاله فرشته و فاطمه جون (خاله بابایی و دختر گلشون ) با مامان جون و عمو امین اومدن خونه دیدن شما  خاله فرشته مهربون کللللللللللللللللللی انرژی +++++++++++  بهمون داد  کلی ذوقت کردن . گفتند که خیلی خوشگلی ، تازه خیلی هم آروم و خوبی . خلاصه که خیلی خوش گذشت و کلی انرژی گرفتیم . البته نشد زیاد پیششون بشینم چون شما یه کم نا آرومی می کردی و باید بغلت می کردیم و راه می رفتیم  خیلی شرمندمون کردن و برای شما هم کادو آوردند .  فاطمه جون هم مرتب عکسهای وبلاگتو می بینه (تازه گفتند اکران عمومی هم می کنند  ) مرسی فاطمه خانوم گل از لطفتون  با خاله فرشته هم ع...
28 مهر 1392

چند مطلب قبل از بارداری

امروز خیلی خوشحالم . شنیدم که یکی از دوستای گلم که مشکل داشت باردار شده . دلیلش هم این بود که تو باشگاه ثبت نام می کنه و هفته ای سه بار مرتب میره باشگاه وقتی به مربی باشگاه گفته ایشون هم گفتند  بی تحرکی و تجمع چربی اطراف بدن به خصوص پایین تنه یکی از موانع بارداری هست اینم مزیت ورزش . زمان پریودی مواد گرم بخورید تا رحمتون کاملا تمیز بشه . با اینکار بعد از قاعدگی متوجه سرحال شدن خودتون هم می شید . حتما امتحان کنید . کاچی بابونه ، حلوای گرم (مخصوص خانمهای تازه زایمان کرده ) دمنوش زعفران و نبات و ...  از مصرف ترشی و سیب ترش ، گشنیز و عدس و سردیجات تاجای ممکن خودداری کنید که درد کمتری هم سراغتون بیاد  کیسه آب گرم ...
27 مهر 1392

سوغاتی خوشگل

این لباس خوشگل و مداد با مزه سوغاتی مهسا جون از کیش برای هلیا جون هست  هلیا :ممنون مهسای گلمممممممممممم .  ممنون عمو افشین و خاله زهرای خوبم   ...
14 مهر 1392

بدون عنوان

فرشته خوشبوی من الهی قربونت برم . الان عین فرشته ها خوابیدی . خیییییییییییییییلی دوستت دارم قشنگمممممممممم گاهی وقتها دوست دارم همین قدری بمونی خوردنی من  فدای چشمات  بوس
13 مهر 1392

دور همی زنونه ;)

چند روز پیش رفتیم خونه خاله مریم . ادامه دوره های دوستانه مون . قبلا قرارامون رو تو رستوران می ذاشتیم. یادش بخیر کارمون شده بود تست کردن رستورانهای شیراز .بعد که مامان باردار شد و زایمان و ... مهمونی دادن تعطیل شد تا همین مهمونی که دوباره شروع شد ولی الان دیگه تو خونه قرار می ذاریم چون ممکنه شما اذیت بشی  این اولین مهمونی دو نفره ای بود که با هم رفتیم. بابا خیلی نگران بود .همش نگران بود که نکنه اذیت بشیم . همش sms می زد که هلیا آرومه یا نه ؟ کلی خوش گذشت اولش گریه کردی ولی بعدش خوب شدی . دوبار هم خوابیدی . خاله مریم هم یه ناهار خوشمزه درست کرده بود  یکتا جون هم برات یه نقاشی خوشگل کشیده که برات نگهش داشتم . ک...
10 مهر 1392

تاب بازی

دیروز بعد از ظهر رفتیم پارک پشت خونه  الان که دیگه بزرگتر شدی از پارک خوشت میاد و گریه نمی کنی  یه کم نشستیم تو قسمت بازی  تو هم به بچه ها نگاه می کردی و تعجب کرده بودی . وقتی تعجب می کنی لبهاتو غنچه می کنی و چشماتو باز می کنی و پلک هم نمی زنی  منم برای اینکه به دلم بچم نمونه بردمت اون قسمت پارک که فقط تاب بود و خلوت بود  تابها فلزی و قدیمی بود و چون رنگی نیست کسی نمیاد اونطرف منم تو رو بغل کردم و با هم تاب خوردیم  ولی نگه داشتنت یه کم سخت بود چون جلوش حفاظ نداشت منم دادمت دست بابایی و خودم تنها حسابی به قول خودمون آبرک خوردم  به من که خیییییییییلی خوش گذشت . شما و بابا رو نمی...
10 مهر 1392