هلیا جان هلیا جان ، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 17 روز سن داره

شاهزاده خانم کوچک

بدون عنوان

بعد از اومدن تو تنها کسی که به جز من و بابا می دونست مامان بزرگ مهربونت (مامان زری ) بود و فرداش هم زنگ زد و به مامانی که من باشم تبریک گفت ، قرار شده قضیه فعلا سکرت بمونه تا تو خوب به دل مامان بچسبی و بعد بقیه هم بدونند  مامان جون خیلی خوشحال شد و گفت هیچ خبری نمی تونست به این اندازه منو خوشحال کنه  گل مامان کلی خاطر خواه داریا . همه منتظر اومدنت بودن به شدت          ...
19 مرداد 1392

تقویم تاریخ 2

هیچی اون شب گذشت فرداش که یکشنبه بود بعد که از اداره اومدم دوباره یه حس مادرانه (!) بهم گفت بی بی چک بذارم  بی بی چک دیشب تو سطل بود و در کمال تعجب دیدم که کاملا دو خطه شده ( یعنی + شده ) .  دوباره بی بی چک گذاشتم و بعد از چند ثانیه یه خط خیییییییییییییییلی کمرنگ ظاهر شد . دیگه طاقت نیاوردم  و چون بابایی هم خونه نبود سریع رفتم درمانگاه رسول ا... نزدیک خونه و آز دادم گفت 1 ساعته دیگه جوابش میاد .  1 ساعت بعد که رفتم گفت آزمایش مثبته ولی عدد بتا خیلی ضعیفه تا فردا دارو نخور بعد بیا جواب عددی بگیر . خلاصه نذاشت درست و حسابی خوشحال بشم .  آخه عدد پایین بتا نشونه بارداری خارج رحمی هست . خلاصه ...
19 مرداد 1392

تقویم تاریخ !

سلام عزیز دلم ، امروز دقیقا چهار ماه و نیم هست که تو شکم مامانی هستی .  مدتی بود وبلاگتو ساختم ولی چون نمی دونستم جنسیتت چی هست نمی تونستم راحت برات بنویسم . الان فهمیدم که عزیز دل ما یه دخمل مامانی هست    خوب بذار از اول برات تعریف کنم . از همون روزی که فهمیدم تو شکم مامانی هستی :    روز هشتم مهر بعد از ظهر :  روز هشتم مهر بود که دیگه تصمیم گرفتم بی بی چک بذارم با اینکه 4 روز تاخیر داشتم (چون دخملی دیگه راحت با هم حرف می زنیم ، تو هم همیشه با مامان راحت باش و مهمترین و خاص ترین حرفاتو به مامان بگو گلم  )   قبلش هم با اینکه بی بی چک داشتم ولی می ترسیدم منفی باشه...
19 مرداد 1392

مهمونی افطاری

شب جمعه خونه خاله آمنه افطاری دعوت بودیم . به مناسبت خونه جدیدشون   مادر جون می گه قدم هلیا خانم بوده که خاله آمنه خونه دار شده .  مامان بزرگ من هم خیلی حالش بد بوده و الان خدا رو شکر خیلی بهتره و فامیل مامان همه می گن قدم گل دختر ما بوده  غزل می گه پیروزی تیم ایران مقابل کره جنوبی هم به خاطر قدم شما بوده  ایشالله که همینجوری باشه گلم  اون شب خوابت میومد و افتادی رو گریه همه می خواستند شانسشون رو امتحان کنند که می تونند شما رو آروم کنند یا نه ، عمو کورش ، عمو امیر ، خاله آمنه ، خاله لیلا و ... و در نهایت تنها کسی که موفق شد بابایی بود ای دخمل بابایی بلا  خلاصه خیلی خوش گذشت  همه بچه ها کل...
14 مرداد 1392

بدون عنوان

همه عکسهایی که تو این وبلاگ هست زحمت گرفتن ، ویرایش و گذاشتنشون تو وبلاگ با بابای نی نی هست که همینجا من و هلیا از بابایی تشکر می کنیممممممممممممممم  دست دست به افتخار بابایی  ...
8 مرداد 1392